شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نور او در دیدهٔ بینا خوشی دیدیم ما / نور مردم را به نور چشم او دیدیم ما
شخص و سایه دو نماید در نظر اما یکیست / دو کجا بینیم چون از اهل توحیدیم ما
غیر نور روی او در دیدهٔ ما هست نیست / هرچه رو بنمود از آن رو بازپرسیدیم ما
ز آفتاب حسن او عالم همه روشن شده / کس ندیده این چنین نوری و نشنیدیم ما
ساقی مستیم و میخانه سبیل ما بُود / می به هر رندی که دل می خواست بخشیدیم ما
مو به مو زلف سیاهت ما به دست آورده ایم / گیسوئی خوش بافته بر دست پیچیدیم ما
در خرابات مغان با نعمت الله همدمیم / عاشقانه جام می از ذوق نوشیدیم ما