شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان چو عودست و دل چو مجمر ما / آتش نور عشق دلبر ما
آفتاب سپهر و جان جهان / پرتوی دان ز رای انور ما
نهر آب حیات و عین زلال / قطره ای دان ز حوض کوثر ما
گوهر تیغ مهر روشنزای / ذره ای باشد آن ز خنجر ما
آنکه سلطان خلوت جانست / بنده وار ایستاده بر در ما
عرصهٔ کاینات و ما فیها / خطه ای دان ز ملک و کشور ما
دامن او و دست ما پس از این / چون که آمد به خود فرو سر ما
ما نه مائیم با همه اوئیم / اوئی او شده برابر ما
سیدی از میانه چون برخواست / خواجه و بنده شد یکی بر ما