شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چیست عالم شبنمی از نهر ما / کیست آدم عارفی در شهر ما
هرکجا بکری است در دار وجود / از سر مهر آمده در مهر ما
دهر جز نقش خیالی بیش نیست / بگذر از دهر و طلب کن دهر ما
عقل زهر است ای پسر با زهر عشق / زهر بگذار و بجو پازهر ما
رحمت ما بر غضب پیشی گرفت / لطف ما مستور کرده قهر ما
غیر ما در نهر ما دیگر مجو / خود کجا غیری بود در نهر ما
نعمت الله نعمتی دارد تمام / جمع کرده این همه از بهر ما