شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مبتلائی دیدمش خوش در بلا / گفتمش خواهی بلا گفتا بلی
از بلا چون کار ما بالا گرفت / جان ما جوید بلا از مبتلا
بینوایان را نوائی دیگر است / خوش نوائی می طلب از بینوا
آبرو جوئی درین دریا بجو / عین ما می جو به عین ما چو ما
دُرد دردش عاشقانه نوش کن / تا ز دُرد درد دل یابی دوا
در محیط بیکران افتاده ایم / نیست ما را ابتدا و انتها
نعمت الله ساقی و ما رند مست / با حریفان در خرابات فنا