شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماه ما از در در آمد نیمشب / آفتاب ما برآمد نیمشب
بخت ما بیدار شد در نیمروز / عمر رفته بر سر آمد نیمشب
بس که آب دیده ام در خاک ریخت / سرو نازم در بر آمد نیمشب
وصل او در روز خوش باشد ولی / بی رقیبان خوشتر آمد نیمشب
روز تا شب در تمنا بود دل / ناگهانی دلبر آمد نیمشب
خلوت جانم چو شب تاریک بود / روشنی او در آمد نیمشب
نعمت الله را درخت دولتش / از سعادت در بَر آمد نیمشب