شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در دیار تو غریبیم و هوادار غریب / خوش بود گر بنوازی صنما یار غریب
مخزن جملهٔ اسرار خداوند ، دل است / دل به من ده که بگویم به تو اسرار غریب
گر غریبی برت آید به کرم بنوازش / سخت کاریست غریبی ، مکن انکار غریب
ما دعاگوی غریبان جهانیم همه / در همه حال خدا باد نگهدار غریب
دردمندیم و به امید دوا آمده ایم / تو طبیبی و دوا کن دل بیمار غریب
کار غربت چه اگر کار غریبی است ولی / خوش شود گر تو بسازی به کرم کار غریب
سید ماست سرجمله غریبان جهان / که به سر وقت غریب آمده سردار غریب