شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زمین جسم است و جانت آسمان است / که جانان کارساز این و آن است
تو پاکی ، صورت خاکی رها کن / که خلوت خانه ‌ات در ملک جان است
سرای صورت تو در بهشت است / مکان معنیت در لامکان است
در آ مستانه در کوی خرابات / که هشیاری خلاف عاشقان است
چو رندان دُرد درد عشق می‌ نوش / که دُرد درد او صاف روان است
دلم چون غنچه در خلوت مقیم است / اگر چه بلبل هر گلستان است
کناری کرد سید از دو عالم / و لیکن نعمت‌الله در میان است