شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلبر سرمست ما یار خوشی نو خاسته است / دل به عشقش از سر هر دو جهان بر خاسته است
آفتاب از شرم رویش رو نهاده بر زمین / مه به عشق ابرویش همچون هلالی کاسته است
زاهدان را زهد بخشیدند و ما را عاشقی / هر کسی را داده‌ اند چیزی که او خود خواسته است
سایهٔ سرو سهی گر بر زمینی کج فتد / کج نماید در نظر اما به قامت راسته است
در خرابات مغان مستیم و جام می بدست / نعمت‌الله مجلس رندانه‌ای آراسته است