شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۰| ” میراثدار ادب پارسی “
دیده تا نور جمالش دیده است / در نظر ما را چو نور دیده است
چشم مردم روشن است از نور او / خوش بود چشمی که او را دیده است
ساقی ما مست و جا م می به دست / گرد رندان یک به یک گردیده است
بلبل سرمست می نالد به ذوق / تا گلی از گلستانش چیده است
عاشق و معشوق عشق است ای عزیز / هر که سر از غیر او پیچیده است
در نظر مائیم بحر بیکران / ما به ما این دیدهٔ ما دیده است
گفتهٔ مستانهٔ سید شنو / این چنین قولی کسی نشنیده است
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.