شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیده تا نور جمالش دیده است / در نظر ما را چو نور دیده است
چشم مردم روشن است از نور او / خوش بود چشمی که او را دیده است
ساقی ما مست و جا م می به دست / گرد رندان یک به یک گردیده است
بلبل سرمست می‌ نالد به ذوق / تا گلی از گلستانش چیده است
عاشق و معشوق عشق است ای عزیز / هر که سر از غیر او پیچیده است
در نظر مائیم بحر بیکران / ما به ما این دیدهٔ ما دیده است
گفتهٔ مستانهٔ سید شنو / این چنین قولی کسی نشنیده است