شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با محیط عشق او دنیا بر ما شبنمی است / چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمی است
موج و دریا و حباب و جو به عین ما نگر / تا روان بینی در آن دریا که آنها شبنمی است
عارف دریا دلی گر دم ز دریا می‌ زند / هست دریای خوشی اما از آنجا شبنمی است
ژاله‌ای بر عارض لاله نشیند در نظر / گر چه سیراب است اما جان ما را شبنمی است
ای که می ‌‌گوئی که آب روی دریا دیده ‌ام / آبرو داری ولی در دیدهٔ ما شبنمی است
چیست عالم شبنمی از بحر بی‌ پایان ما / آبرو از ما بَرد ، گر قطره‌ای یا شبنمی است
چشم ما بحر محیطی در نظر دارد مدام / غیر این دریای ما در چشم بینا شبنمی است
نعمت‌الله خوش در این دریای بی‌ پایان فتاد / در چنین دریا چه باشد قطره‌ای یا شبنمی است