شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۰| ” میراثدار ادب پارسی “
تا مرا عین عشق مفهوم است / سر علمم به عشق معلوم است
تا رموز وجود شد مفهوم / هر وجودی که هست مفهومست
خادم خلوت دلم آری / بنگر آن خادمی که مخدومست
شمع روشن ضمیر مجلس ماست / دل پروانه ای که چون موم است
باز سرمست شد دل مخمور / لیکن از خمر غیر معصوم است
قسمتم عشق بود روز ازل / آری خوش قسمتی که مقسومست
چون که شد سید از خودی فانی / نزد عشاق حی قیوم است
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.