شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق او آب حیات و آن حیات جان ماست / این چنین سرچشمه ای در جان جاویدان ماست
گنج عشق او که در عالم نمی گنجد همه / از دل ما جو که جایش در دل ویران ماست
جان ما با غیر اگر باری حکایت کرده است / تا قیامت نادم است انصاف او بر جان ماست
نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیست / گر نظر بر آب داری این همه از کان ماست
هر که بینی دست او را بوسه ده از ما بپرس / زانکه او از روی معنی صورت جانان ماست
در سماع عاشقان آن ماه چرخی می زند / خوش بود دور قمر دریاب کاین دوران ماست
هر که هست از نعمةالله خوش نصیبی یافته / نعمت الله با همه نعمت که دارد آن ماست