شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساقی سرمست رندان میر بی همتای ماست / گوشهٔ میخانهٔ او جنت المأوای ماست
ما درین دریای بی پایان خوشی افتاده ایم / آبروی عالمی ای یار از دریای ماست
چشم ما روشن به نور روی او باشد مدام / این چنین نور خوشی در دیدهٔ بینای ماست
در خرابات مغان مستیم و با رندان حریف / ذوق اگرداری بیا آنجا که آنجا جای ماست
گفتهٔ ما مرده ای گر بشنود زنده شود / گوئیا آب حیات از نطق جان افزای ماست
گفتم از بالای تو جانا بلائی می کشم / گفت خوش باشد بلای تو که از بالای ماست
در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می پزد / مایهٔ سودای خلقی سرخوش از سودای ماست
اسم اعظم در همه عالم ظهور نور او است / جامع ذات و صفاتش این دل دانای ماست
از دل و جان بنده ای از بندگان حضرتیم / نعمت الله در دو عالم سید یکتای ماست