شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرکجا پیریست طفل پیر ماست / این چنین پیری در این عالم کراست
جملهٔ ارواح جزئیات او است / بلکه او در کل عالم پادشاست
در صفات و ذات او دیدم عیان / حضرت او مظهر لطف خداست
نقطهٔ بابل الف بل خود الف / روح اعظم سید هر دو سراست
ای که می پرسی که این اوصاف کیست / شمه ای از خلق و خوی مصطفی است
عین او بحر است و ما امواج او / تا نپنداری که او از ما جداست
من شدم فانی ز خود باقی بُود / بر سر دار فنا دار بقاست
کی بیابد لذت از جان عزیز / هر کرا با او به جانش پادشاست
نعمت الله او به عالم می دهد / نعمت الله نعمت بی منتهاست