شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آبروی ما ز اشک چشم ماست / همچو ما با آبروی خود کجاست
بحر عشق ما کرانش هست نیست / غرقه ای داند که با ما آشناست
حال ما گر عاشقی پرسد بگو / رند مستی فارغ از هر دو سراست
بینوائی گر گدای کوی اوست / نزد درویشان گدای پادشاست
غیر عشق او حکایاتست و بس / جز هوای او دگر باد صبا است
درد باید درد باید درد درد / درد دل می کش که درد دل دواست
نعمت الله دُرد دردش نوش کرد / آفرین بر وی که او همدرد ماست