شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۸۱| ” میراثدار ادب پارسی “
درد با همدرد اگر گوئی رواست / درد با بی درد خود گفتن خطاست
دردمندانیم و دُردی می خوریم / دردمندی همچو ما دیگر کجاست
دُرد دردش نوش کن گر عاشقی / زانکه دُرد درد او ما را دواست
در نظر داریم بحر بیکران / آبروی ما همه از عین ماست
عشق در دور است و ما همراه او / سیر ما بی ابتدا و انتهاست
جمله موجودیم از جود وجود / هرچه بود و هست نور کبریاست
هیچ شیئی بی نعمت الله هست نیست / هرچه هست و بود و باشد از خداست
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.