شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

موج بحریم و عین ما دریاست / بحر می داند آنکه او از ماست
جام و می ساقیم به هم آمیخت / مجلس عاشقانه ای آراست
صورت و معنئی به هم پیوست / عالمی از میانه خوش برخاست
سخن ما زر است و مروارید / هر که در گوش می کند زیباست
چشم ما نور او به او بیند / دیدهٔ ما به نور او بیناست
در جهان آن اوست این عجبست / که خداوند از این و آن یکتاست
جام گیتی نما به دست آور / که درو نعمت اللهم پیداست