شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عقل گرچه رئیس این دل ماست / عشق شاه است و این رئیس گداست
عشق بر تخت دل نشسته به ذوق / این چنین پادشاه و تخت کجاست
جسم و جان هرچه هست آن ویست / ملک الملک و مالک دو سراست
بحر و موج و حباب و جو آبند / لاجرم هر چه باشد آن از ماست
بر سر کوی او کسی بنشست / که چو ما از سر همه برخاست
آفتابست و ماه خوانندش / نور چشمست و در نظر پیداست
عشق بالاش در بلام انداخت / خوش بلائی بود کزان بالاست
هر که سودای زلف او دارد / سر او هم چو دیگ پر سوداست
نعمت الله برای اهل دلان / مجلس عاشقانه ای آراست