شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرچه می بینی همه نور خداست / تا نه پنداری که او از ما جداست
دیدهٔ دل باز کن تا بنگری / روی جانانی که نور چشم ماست
جز صفات ذات او موجود نیست / ور تو گوئی هست آن عین خطاست
ما و او موجیم و دریا از یقین / کثرت و وحدت نظر کن از کجاست
آشکارا ونهان دیدم عیان / صورت و معنی و جان و دل خداست
هر که او بینای ذات او بود / دیده از نور صفاتش با صفاست
طالب و مطلوب نبی است و ولی / کفر و ایمان زلف و روی مصطفاست
من چو منصورم روم بر دار عشق / بر سردار فنا دار بقاست
خود تو را گفتن روا نبود چنین / لیک چون امرت مرا گفتن رواست
مستم از جام شراب لم یزل / نقلم از لعل لب آن دلرباست
عاشق و معشوق عشقم ای عزیز / نعمت اللهم چنین منصب کراست