شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم عالم روشن از نور خداست / هر که این را دید نور چشم ماست
در دل آن کس که او گنجیده است / همچو او صاحبدلی دیگر کراست
حال ما داند درین دریا به ذوق / یار بحر وی که با ما آشناست
دُرد درد او اگر یابی بنوش / زانکه دُرد درد او ما را دواست
ذرهٔ خورشید این و آن همه / در نظر آئینه گیتی نماست
عاشق ار در عشق او کشته شود / حضرت معشوق او را خونبهاست
نعمت الله رند سرمستی خوشست / پادشاهست او نپنداری گداست