شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۹۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نور چشمت در نظر پیداست / نظری کن ببین که او با ماست
نقش رویش خیال می بندم / دیدهٔ ما به دیدنش پیداست
آفتابست او و ما سایه / ما حبابیم و عین ما دریاست
مبتلای بلای بالائیم / خوش بلائی که عشق او بالاست
می جام بقا اگر نوشی / خانهٔ میفروش دار بقاست
دُرد درش مدام می نوشم / چه کنم دُرد درد صاف دواست
نعمت الله برای سرمستان / مجلس عاشقانه ای آراست