شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۹۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیده تا نور جمالش دیده است / در نظر ما را چه نور دیده است
چشم ما روشن به نور روی اوست / خوش بود چشمی که نورش دیده است
دل هوا دارد که پیوندد به او / گوئیا از جان خود ببریده است
تا خبر یابد از آن جان عزیز / از همه یاران خبر پرسیده است
عشق مست است و حریف جان ماست / عقل مخمور و ما ز ما رنجیده است
عاشق یک روی می دانی که کیست / آنکه در او غیر او پیچیده است
نعمة الله نیک داند عاشقی / مدتی شد تا همین ورزیده است