شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

انسان کاملست که او کون جامعست / تیغ ولایت است که برهان قاطعست
صد جام خورده ایم و طلب می کنیم باز / بیچاره آن کسی که به یک جام قانعست
خورشید اگر چه روز منور کند ولی / مهریست عشق ما که شب و روز لامعست
مستان بزم ما چه بخوانند سِر عشق / روح القدس به ذوق ورا بزم سامعست
گفتم قبای گل بدرم در هوای او / اما نوای بلبل بیچاره مانعست
هر جا که دلبری به تو بنماید او جمال / نیکش ببین که آینهٔ صنع صانعست
گنجینه ایست ظاهر و گنجی است باطنش / سید به جان و دل به چنین گنج طامعست