شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرچه او می دهد همه داده است / دادهٔ او مگو که بیداد است
ای خوشا وقت عاشقی که مدام / بر در میفروش افتاده است
بزم عشقست و عاشقان سرمست / کس چنین بزم خوب ننهادست
غم عشقش خجسته باد که دل / به غم عشق دایما شاد است
عقل در بزم عشق دانی چیست / چون چراغی نهاده بر باد است
هرکه او شد غلام سید ما / بنده مقبلست و آزاد است
چه کنم نعمت همه عالم / نعمت الله خدا مرا داده است