شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل ما در هوای الوند است / در سر زلف یار دربند است
خواجه تبریزی است و در قره باع / شاه سروان امیر در بند است
یار بلخی ما ز تربت رفت / در کش خواجهٔ سمرقند است
سخن از روم و شام چون گوید / آن خجندی که ساکن جَند است
ترک سرمست و هندوی شیرین / آن یکی چون گل است و این قند است
گرچه آدم به جسم بود پدر / نزد خاتم به روح فرزند است
سید بزم عشق دانی کیست / آنکه او بندهٔ خداوند است