شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از خرابات می رسم سرمست / فارغ از نیست ایمنم از هست
عین ما را به عین ما بیند / هرکه در بحر ما به ما پیوست
ننگ و نام نکو به دست آورد / آنکه از ننگ و نام خود وارست
دست من تا گرفت دست نگار / وه چه دستان که می کند زان دست
مرغ جانم برای دانهٔ خال / شده در دام زلف او پابست
عهد بستیم با سر زلفش / ما بر آنیم گرچه او بشکست
از سر کاینات برخیزد / هر که با سیدم دمی بنشست