شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتمش روی تو جانا قمر است / گفت بالله ز قمر خوبتر است
گفتمش زلف تو آشفته چراست / گفت سرگشتهٔ دور قمر است
گفتمش نوش لبت چیست بگو / گفت پالودهٔ قند و شکر است
گفتمش چشم خوشت برد دلم / گفت هشدار که جان در خطر است
گفتمش قد تو سرویست بلند / گفت آن نسبت کوته نظر است
گفتمش از تو که دارد خبری / گفت آن کس که ز خود بی خبر است
گفتمش عمر منی زود مرو / گفت عمرست از آن در گذر است
گفتمش جان به فدای تو کنم / گفت از اینها بر ما مختصر است
گفتمش سید ما بندهٔ تو است / گفت آری به جهان این ثمر است