شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بحر بی پایان ما را آبروئی دیگر است / چشمهٔ آب حیات ما ز جوئی دیگر است
رنگ و بوی این و آن نقش خیالی بیش نیست / یار رندی شو که او را رنگ و بوئی دیگر است
از می خمخانهٔ ما عالمی سرمست شد / نوش کن جامی که این می از سبوئی دیگر است
روی او بینم اگر آئینه بینم صدهزار / روی او در هر یکی گوئی که روئی دیگر است
عاقلان راگفتگوی و عاشقان را های و هو / گفتگو بگذار ما را های و هوئی دیگر است
پردهٔ دیده به آب چشم خود ما شسته ایم / پاک بازانیم و ما را شست و شوئی دیگر است
دیگران از طوع سید زلفها بربسته اند / نعمة الله راز خون عشق طوعی دیگر است