شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۲۴۶| ” میراثدار ادب پارسی “
سرم سرگشتهٔ سودای عشق است / دلم آشفتهٔ غوغای عشق است
بدان دیده که بتوان دید او را / دو چشم روشن بینای عشقست
حقیقت سرمهٔ چشم خردمند / غبار گرد خاک پای عشقست
ز عبرت غیر او از دل به در کن / که غیر دل دگر نه جای عشقست
به شمع عشق جان و دل بسوزان / چو پروانه گرت پروای عشق است
مگو از دی و از فردا و فردا / که امروز وعدهٔ فردای عشق است
تن تنها در آ سید به خلوت / که در خلوت تن تنهای عشقست
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.