شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سرم سرگشتهٔ سودای عشق است / دلم آشفتهٔ غوغای عشق است
بدان دیده که بتوان دید او را / دو چشم روشن بینای عشقست
حقیقت سرمهٔ چشم خردمند / غبار گرد خاک پای عشقست
ز عبرت غیر او از دل به در کن / که غیر دل دگر نه جای عشقست
به شمع عشق جان و دل بسوزان / چو پروانه گرت پروای عشق است
مگو از دی و از فردا و فردا / که امروز وعدهٔ فردای عشق است
تن تنها در آ سید به خلوت / که در خلوت تن تنهای عشقست