شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نور روی او به او دیدن خوش است / گرد او چون دیده گردیدن خوش است
حال عشق از عقل می پرسی مپرس / ذوق عشق از عشق پرسیدن خوش است
کار بی کاریست کار عاشقی / این چنین خوش کار ورزیدن خوش است
گفتهٔ مستانهٔ ما خوش بود / رو تو خوش بشنو که بشنیدن خوش است
بگذر از نقش خیال غیر او / روی دل از غیر پیچیدن خوش است
نزد ما سرکه فروشی هیچ نیست / می به رند مست بخشیدن خوش است
خوش بود آئینهٔ گیتی نما / نعمة الله را در آن دیدن خوشست