شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در سراپردهٔ جان خلوت جانانه خوشست / آن چنان گنج خوشی در دل ویرانه خوشست
رند سرمست بجو زاهد مخمور بمان / عاقلی را چه کنی عاشق دیوانه خوشست
جنتی را که در او دوست نیابی سهل است / یار اگر دست دهد گوشهٔ میخانه خوشست
گفتهٔ عاشق سرمست بخوان از مستان / زانکه در مجلس ما گفتهٔ مستانه خوشست
قدمی نه نفسی گفتهٔ ما را دریاب / بی تکلف بر ما صحبت رندانه خوشست
هر که درویش بود میل به شاهی نکند / دل درویش به آن همت شاهانه خوشست
نعمة الله به دست آر که سرمست خوشی است / زانکه این سید مستانهٔ مردانه خوشست