شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که آمد سوی ما با ما نشست / خوش خوشی با ما درین دریا نشست
از سر هر دو جهان برخاست خوش / بر در یکتای بی همتا نشست
عقل مسکین زیر دست عشق شد / عشق مستولی است بر بالا نشست
هر که چون ما همنشینی را نیافت / کی تواند همچو ما تنها نشست
هر که سر در پای خم می نهاد / جاودان افتاد و شد از پا نشست
گردکی گردد به گرد دامنش / رند دریا دل که او با ما نشست
نعمت الله مجلسی آراسته / در خرابات مغان آنجا نشست