شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق مستست و عقل مخمور است / عاقل از عاشقی بسی دور است
ذوق مستی طلب کن از مستان / چه کنی همدمی که مخمور است
زاهد ار حال ما نمی داند / هیچ او را مگو که معذور است
آینه روشن است و می بینم / در نظر ناظری که منظور است
آفتاب جمال او بنمود / لاجرم عالمی پر از نور است
گنج ویرانه ای است این دل ما / لیکن از گنج عشق معمور است
دیگران گر به عقل معروفند / نعمت الله به عشق مشهور است