شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درد دل درمان جان عاشق است / عشق دلبر جان جان عاشق است
بی سر و سامان شدم در عاشقی / بی سر و سامان جان عاشق است
مقدم خیل خیالش هر شبی / تا به روز مهمان جان عاشق است
دولت وصلش به هر دل کی رسد / این سعادت آن جان عاشق است
پادشاه عقل دور اندیش ما / بندهٔ فرمان جان عاشق است
کاسته خورشید و قرص و ماه عشق / روز و شب بر خوان جانان عاشق است
نقشبند معنی جان جهان / صورت ایوان جان عاشق است
جان سید از عیان حال و دل / عاشق جانان جان عاشق است