شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رند سرمست فارغ البال است / بی غم از قال و ایمن از حال است
نی که موجود ثانیش خوانند / بر الف نزد عارفان دال است
سر فدا کن چه قدر زر باشد / خرقه چو بود که مال پامال است
خواجه گر راه میکده گم کرد / مرد هادی نگر که او ضال است
هرچه بر عقل مشکلست ای یار / حلَش از عشق جو گر اشکال است
عشق مشاطه ایست تا دانی / بلکه صاحب تمیز و دلال است
عقل کل در بیان سید ما / دم فرو بسته گوئیا لال است