شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درد ار داری دوا همان است / درد ار نوشی شفا همان است
با جام می ار دمی برآری / دانی که حیات ما همان است
عمریست که مبتلای دردیم / خود راحت مبتلا همان است
فانی از خود فنا همین است / باقی به خدا بقا همان است
در آینه همه نظر کن / می بین همه را لقا همان است
ما جام جهان نمای عشقیم / این جام جهان نما همان است
گر صورت سیدم دگر شد / اما به خدا خدا همان است