شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل به دست آر که آئینهٔ حضرت آنست / مظهر بندگی حضرت عزت آنست
عاشقی سوختهٔ بی سر و پا را مطلب / دست او گیر کلید در جنت آنست
خوشتر از گوشهٔ میخانه دگر خلوت نیست / خلوتی گر طلبی گوشهٔ خلوت آنست
مبتلا از در او باز نگردد به بلا / دوری از درگه او غایت رحمت آنست
خوش بود همت عالی که خدا می جوید / همت از اهل دلان جوی که همت آنست
چه کنی خانقه کون رها کن شیخی / بندهٔ خدمت او باش که خدمت آنست
نعمت دنیی و عقبی به عزیزان بگذار / نعمت الله طلب ای دوست که نعمت آنست