شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بندگی کن که کار نیک آن است / این چنین کار کار نیکان است
دل ما دلبری که می بیند / جان به او می دهد که جانان است
آفتابی به مه شده پیدا / گرچه او هم به ماه پنهان است
موج و بحر و حباب و قطرهٔ آب / نزد ما هر چهار یکسان است
کنج دل گنجخانهٔ عشق است / خانه بی گنج کُنج ویران است
زاهدان را مجال کی باشد / در مقامی که جای رندان است
بندهٔ سید خرابات است / نعمت الله که میر مستان است