شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نعمت الله میر رندان است / طلبش کن که پیر رندان است
بزم عشق است عاشقان سرمست / ساقی ما امیر مستان است
دل ما گنجخانهٔ عشق است / جای آن گنج کنج ویران است
سخن ما به ذوق دریابد / هرکه واقف ز ذوق یاران است
همه عشق است غیر او خود نیست / جان فدایش کنم که جانان است
عالم از آفتاب حضرت او / به مثل همچو ماه تابان است
نور چشم است و در نظر پیداست / نظری کن ببین که این آن است