شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عالم بدن است و عشق جان است / جان است که در بدن روان است
عشقست که عاشق است و معشوق / عشق است که عین این و آن است
عشق است که نور دیدهٔ ماست / چون نور به چشم ما عیان است
بنشسته به تخت دل چو شاهی / عشق است که پادشه نشان است
عشق است که زنده دل از آنیم / عشق است که جان جاودان است
عاشق چو غلام و عشق سلطان / عشق است که شاه عاشقان است
عشق است که عقل بندهٔ اوست / عشق است که سید زمان است