شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

میر میخانهٔ ما سید سر مستانست / رند اگر می طلبی ساقی سرمست آنست
نور چشم است و به نورش همه را می بینم / آفتابیست که در دور قمر تابانست
چشم ما روشنی از نور جمالش دارد / تو مپندار که او از نظرم پنهانست
گر فروشند به صد جان نفسی صحبت او / بجز ای جان عزیزم که نکو ارزانست
گنج اگر می طلبی در دل ما می جویش / ز آنکه گنجینهٔ او کُنج دل ویرانست
دُردی درد به من ده که خوشی می نوشم / من دوا را چه کنم درد دلم درمانست
رند مستی به تو گر روی نماید روزی / نعمة الله طلب از وی که مرا جانانست