شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کشتهٔ حضرت او زندهٔ جاویدانست / ایمن از مرگ بود زنده جاوید آنست
نقد گنجینه که شاهان جهان می جویند / گنج عشقست که در کنج دل ویرانست
دل ندارد به جز از خدمت دلدار مراد / کار جان در دو جهان بندگی جانانست
صورت نقش خیالی که نگاریم به چشم / نیک می بین که مقصود از این نقش آنست
بی سراپای درین راه بیابان می رو / منزلی را مطلب کاین ره بی پایانست
نعمت الله گرش مست بیابی دریاب / دست او گیر که سر حلقهٔ سر مستانست