شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کشتهٔ عشق تو دل زندهٔ جاویدان است / این چنین کشته کسی زندهٔ جاویدان است
سخن از گنج و طلسم ار بکنم عیب مکن / عشق گنجیست که در کنج دل ویران است
جان فدا کردم و جانان نظری کرد به من / هرچه دارم همه از بندگی جانان است
در سراپردهٔ دل خلوت دلدار من است / خوش مقامی که در او تکیه گه سلطان است
در خرابات قدم نه دَمکی خوش بنشین / که در این آب و هوا پرورش رندان است
چون همه آینهٔ حضرت او می نگری / در هر آئینه که بینم به حقیقت آن است
گوش کن گفتهٔ سید بشنو از سر ذوق / که سخنهای خوشش از نفس مستان است