شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جامی ز می پر از می در بزم ما روان است / هرگز که دیده باشد جامی که آنچنان است
عالم بود چو جامی باده در او تجلی / این جام و باده با هم مانند جسم و جان است
از نور روی ساقی شد بزم ما منور / و آن نور چشم مردم از دیده ها نهان است
در عمر خود کناری خالی ندیدم از وی / لطفش نگر که دایم با جمله در میان است
جائیکه اسم باشد بی شک بود مسمی / هر جا که منظری هست اسمی به نام آن است
آئینه ای که بینی روئی به تو نماید / جام مئی که نوشی ساقی در آن میان است
جام و شراب و ساقی ، معشوق و عشق و عاشق / هر سه یکیست اینجا این قول عاشقان است
سیلاب رحمت او سیراب کرد ما را / هر قطره ای از این بحر دریای بیکران است
دیدیم نعمت الله سرمست در خرابات / میخانه در گشاده سر حلقهٔ مغان است