شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درد عشقش دوای جان من است / دُرد دردش شفای جان من است
جان من تا گدای حضرت اوست / شاه شاهان گدای جان من است
جان من در هوای اوست مدام / همه جان در هوای جان من است
حال جان مرا کسی داند / که چو من آشنای جان من است
عشق او را به جان خریدارم / گرچه عشقش بلای جان من است
جان من از برای جانان است / عشق جانان برای جان من است
او مرا کشت و زندهٔ ابدم / سیدم خونبهای جان من است