شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق جانان من غذای من است / این چنین خوش غذا برای منست
هر کسی را غذا بود چیزی / نعمت الله من غذای من است
با تو گویم غذای من چه بود / این غذا دیدن خدای من است
عقل بیگانه شد ز ما و برفت / شاه عشق آمد آشنای من است
گر کسی در هوای جنت هست / جنت و حور در هوای من است
دنیی و آخرت بود دو سرا / دو سرای چنین نه جای من است
وصل و هجران که عاشقان گویند / از فنای من و بقای من است
نور من عالمی منور کرد / این همه روشن از ضیای من است
من دعاگوی نعمت اللهم / این چنین خوش دعا دعای من است