شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در نظر آنکه نور چشم من است / یوسف نازنین و پیرهن است
همه عالم تن است و او جان است / روشنست آفتاب و مه بدن است
چشم مستی نموده کاین عین است / سر میمی گشوده کاین دهن است
چون یکی در یکی یکی باشد / گر بگویم هزار یک سخن است
غیر از نیست ور تو گوئی هست / همه نقش خیال مرد و زن است
دل ما تخت گاه سلطان است / عشق او پادشاه انجمن است
نعمة الله بود ز آل حسین / در همه جا چو بوالحسن حسن است