شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نعمت الله جان و عالم چون تن است / این چنین جان و تنی آن من است
مصر دل دارم عزیز حضرتم / جسم و جانم یوسف و پیراهنست
صورتم جام است و معنی می مدام / عشق ساقی کار من می خوردن است
حال ما از عقل می پرسی مپرس / در بیان ذوق ما او الکن است
رندم و در میکده دارم مقام / جنت المأوی مدامم مسکن است
شمع جمع عاشقان سر خوشم / حال من بر اهل مجلس روشن است
جام در دور است و سید در نظر / خوش حضوری وقت جان پروردن است