شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم ما از نور رویش روشنست / مهر و مه چون یوسف و پیراهنست
نور اول روح اعظم خوانمش / بلکه او جان است و عالم چون تنست
مجلس او بزم سرمستان بود / جرعه ای از جام او شیر افکنست
عشق می گوید سخنها ورنه عقل / در بیان آن معانی الکنست
کی گریزد عاشق از خار جفا / کاو چو بلبل در هوای گلشنست
خود کجا آید به چشم ما بهشت / بر در میخانه ما را مسکن است
نعمت الله را بسی جستم به جان / چون بدیدم نعمت الله با من است