شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کفر زلفش که رونق دین است / مهتر هند و سرور چین است
دل ما می برد به عیاری / کار طرار دائما این است
نور چشمست و در نظر دارم / چه کنم دیده ام خدا بین است
هر خیالی که نقش می بندم / به خیال نگار تعیین است
کهنه است این شراب اما جام / باز در بزم ما نوآئین است
عشق می باز و جام می ، می نوش / قول پیران شنو که تلقین است
من دعاگوی نعمت اللهم / عالمی را زبان به آمین است